تبليغاتX
همراز با نیلی
دلنوشته های یک معلم بی تجربه

من...

دلم در گذر باد خزان

رفت زدستم

 

کاش و ای کاش

نه بادی، نه دلی بود و خزانی

 

روحم آزرد ز دست تو وهرگز

نیست...

چیزی که تسلی بدهد روح مرا

 

خسته ام،

از تو و بودن با تو

خسته ام

از خودم و زندگی ام

 

نیست...

آن چیز که آرام کند خستگی ام

نیست...

رفته است...

نفهمیدم کِی

 

23/12/1386

نیلی

 

نوشته شده توسط رضا در ساعت 22:45 | لینک  | 

 

مرگ من کاش همین نزدیکی

لا به لای   ورق فردا بود    !

کاش    نزدیکتر  از  فرداها

توی این  ثانیه ها پیدا بود

توی    این هول و ولا پر  می شد

کاش   این چوب خط  بی پایان

تا روم سوی   ابد منزل خویش

نرم و آهسته... بخوابم خندان

تا بمیرم که نباشم اینجا

تا بمیرم که نباشم اینجا

حسرت مردن دل را ببرم

 

نیلی01/12/1387

نوشته شده توسط رضا در ساعت 14:53 | لینک  | 


سلام. این صحنه هی که می گویم، چیزی است که آنرا دیده ام...زبان حال کودکی است که به ازمابهتران می نگرد!!!
رنگ من
رنگ پریشانی فواره و نور
رنگ تو، رنگین است
رنگ من آبروی ِ رفته ی من بوده و هست
رنگ تو پر آب است
رنگ من، غصه ی هر لحظه ی پر ماتم حبس
رنگ تو، شادی ِ آزادی ِ از بند و قفس
رنگ من، حسرت پرواز کبوتر در باد
رنگ تو، شاد چو پروانه به روی ِ گلها
رنگ من، رنگ غروب دلگیر
رنگ تو
رنگ نسیم سحری
رنگ من
رنگ زمین خشک است
رنگ تو، سفره ی سبزینه ی عید
من در این رنگ ِ پر ِ ماتم خویش
غصه ی رنگ سیاه ِ دل ِ همسایه خورم
من در این مجمع انوار حزین
زجر ِ پروانه ی در پیله برم
...
غصه ام؛ رنگ خودم نیست که می آزارد
رنگ و وارنگی این مردم بی غصه مرا آزرده است
...
رنگ من رفته ز رویم اما
دل من خون رنگ است
رنگ من زرد شده در پاییز
دستم اما...
پر ز برگ و رنگ است!!
...
دست من نیست که رنگم شده همچون غم ِ تو
دست من نیست که شادی ننهد پای در این محفل دل
دست من بوده... ولی نیست؛ که دستی باشد
اثر رنگ غم از دل ببرد
...
رنگها را چه اثر از غم ِ هر لحظه ی من
گرچه هر لحظه ز غمخانه ی من بی رنگ است
19/12/1386
نیلی
نوشته شده توسط رضا در ساعت 22:34 | لینک  | 

عکس از مهدی افخمیتمام همّ)همت( من این است که از درک دیگران محروم نمانم.

و تمام غم من این خواهد بود که دیگران مرا درک نکنند.

دستها،تنها دستها را لمس می کنند...اگر دستها بتوانند قلبها را حس کنند؛اشتیاق با هم بودن صد چندان می شود.

نوشته شده توسط رضا در ساعت 16:4 | لینک  | 

میان زمین پر از خاک سیاه ؛

باغ داشتیم

میان باغ پر از برگهای سبز؛

میوه و جارو و تر گل کاشتیم

وسط باغ وسیع سرسبز

ما...یکی قصر بلند

همه از چوب و نی و بند و کمند؛

 با پدر،می ساختیم

روی آن قصر حقیر

شب و روز و همه وقت

پدرم بود و برادرهایم،

به نگهبانی باغ من و ما

مثل سرباز به جنگ

 

روزی از بودن آنها در باغ

من در آنجا بودم

...

فصل برداشت باغ

همه مشغول سبک کردن بار

...

دفتری از خط و خالای سیاه

پیش چشم آمد و رقصید و...نشست...

مثل یک فصل قشنگ.

ورقی از دل آن دفتر شعر

پاره کردم خرسند....

 

تا به تا کردن آن برگ سیاه

موشکی شد

نه دراز و ، نه بلند

...

باد ...نم نمک می آمد

موشک کاغذی ام، پر گرفت و رقصید

وای بر من، که برادر

موشک کاغذی ام را می دید

...

داد و بیداد و هوار

به تنم رعشه بیاورد پدید

...

پسر این شعر عظیم حافظ

به چه معصیت و درد است که تو

موشکی ساخته ای؟!

به هوا می دهی اش

تا برقصانی و لذت ببری؟!

...

از من این شعر لطیف

سال و ماهی است که غم می کاهد

 

تو چرا باد به حافظ کردی؟

تو چرا حافظه بر باد زدی؟

 

شرم...

چهره ی گلگون مرا پوشانید

باد...

موشک کاغذی حافظی ام را می برد

موشک کاغذی ام...

می رقصید.

09/10/1375

نیلی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط رضا در ساعت 11:16 | لینک  |